احمد مجد الاسلام كرمانى
142
سفرنامه كلات ( فارسى )
مينمايند و فاصله هر آدم به قدر نشستن اوست و ديگر امكان جنبيدن ندارد و در وقت حركت بايد همه باهم برخيزند و الا ممكن نخواهد شد ، خوابيدن آنها هم به اين نحو است كه همان قسم كه نشستهاند سرشان را روى زانو گذارده بخوابند آن هم همگى باهم و تنها ممكن نخواهد شد و قانون اين محبس اينطور بود كه همه روزه يكساعت بغروب مانده زنجيربان ميآمد و دو طرف زنجير را از دوشاخه باز ميكرد و اين دسته را كه مثل حلقههاى زنجير بهم پيوسته بودند از محبس خارج ميساخت و آنها را در حياط محبس ميآورد و قفل از زنجير باز ميكرد و آنها زنجير را ميكشيدند و از طوقهاى گردن خود خارج ميكردند آنوقت رها ميشدند و تا غروب آزاد بودند و برميخواستند دست و صورت را از حوض وسط حياط كه مشتمل بود بر آبى بسيار متعفن و كثيف مىشستند و قضاء حاجت ميكردند و قدرى راحت ميكردند و بدن خود را كاوش ميكردند و شپشهاى سى ساله و ساسهاى چندين ساله را از بدن خود ميگرفتند و بقصاص ميرسانيدند تا آنكه دو مرتبه زنجيربان ميآمد و زنجير را بنحو معروض بگردنشان ميگذاشت و آنها را به محل معهود عودت ميداد باقى شب و روز را كه بيست و سه ساعت باشد به همين حالت در زير پاى خود مىشاشيدند لهذا بقدرى عفونت از اين محبس منتشر بود كه گوئى چندين لاشه گنديده در آنجا گذاردهاند . از قضا وقتى كه ما را وارد محبس و مهمانخانه كردند موقع تنفس محبوسين بود و غفلتا زياده از چهل نفر ديدم تقريبا تمام عريان با صورتهاى سياه و سرهاى ژوليده موهاى بلند و هركدام يك پيراهن كرباس پاره پاره و يك زيرجامه مندرسه در برداشتند ، يكى دو نفرشان پيراهن هم نداشتند و مختصرا اين اشخاص هيچ بآدمىزاده شباهتى نداشتند و از بس در اين محبس كه چندين درجه بدتر از جهنم موعود است سرما و گرما و گرسنگى خورده بودند رنگ از صورتشان پريده و رمق از دست و پايشان رفته بود ، لباسهاى پاره پاره